تبليغاتX
قطره محال اندیش




















قطره محال اندیش

در محل کار جدیدم با کسی آشنا شدم  که فکر می کردم دوست خوبی است و می توان به او اعتماد کرد و گوشه ای از مسئولیتها را به او سپرد و به همین دلیل سعی کردم که سطح معلومات او را بالا ببرم و شروع کردم به صحبت کردن با او و انتقال معلومات و اطلاعاتی که نتیجه سالها مطالعه و تجربه من بود.

متاسفانه به دلیل مشکلات مالی شرکت خیلی از همکاران دست از کار کشیدند و به شکایت نزد وزارت کار متوسل شدند و این دوستم جزو آنها بود.

من درباره این دوستم طوری دیگر فکرمی کردم و بسیار او را دوست داشتم و لی این دوستم جواب محبت های مرا طوری دیگر داد و حرفهایی به من زد که وجودم را آتش کشید و چند روز ناراحت بودم . بعد از این مدت کوتاه فهمیدم که آن مطالب رانباید به او می گفتم و او اصلا قدرت درک آن مسایل را نداشت و آن نکات مدیریتی برای او ثقیل بود و او یک کارگر بود و مثل یک کارگر فکر می کرد.

این تجربه ، تجربه خوبی بود.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:15 توسط مهران| |

دیروز و پریروز دزد به خانه ما زد(البته چیز ارزشمندی به سرقت نرفت) و به پلیس زنگ زدیم و تشریف فرما شدند جوانب امر را نظاره کردند و توضیحاتی ارائه دادند که درب منزل را حتما قفل کنید و غیره و جالب اینکه دستگیری سارقین فایده ای ندارد  چون بعد از بیست و چهار ساعت توسط قاضی محترم آزاد می شود و دوباره روز از نو و روزی از نو.

گفتم : این که فایده ای ندارد و زحمات شما وهمکارانتان به هدر می رود،چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد .

فکر کنم تنها چیزی که برای قوه قضاییه اهمیت ندارد همان امنیت و صیانت از آسایش مردم است ، به راستی بعضی از مشاغل مهم را به دست مردمانی بی ارزش سپرده ایم، کسانی که زنده شان با مرده شان فرقی ندارد ، کسانی که فقط بلدند حرف مفت بزنند و کسانی در عمرشان کاری مهمی انجام نداده اند  و می توان گفت که بعضی از مناصب را به نجاست کشیده ایم.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط مهران| |

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می
کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک
بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های
پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های
پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت
است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من
مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را
بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن
را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!
یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است
همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش
را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس
کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من
بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه
نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن
از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها
گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می
نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش
بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم
جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای
یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس
خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.
کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور
تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و
این دم جنبانک
قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به
اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب
نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور
دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می
کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف
بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن
فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به
من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط مهران| |

مدتی است که احساس می کنم که روحم مرده است و مثل یک تکه سنگ شده ام و دیگر احساسی ندارم  و از زمین وزمان گله دارم .

دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم و از شنیدن اخبار و خواندن روزنامه و گوش دادن به رادیو متنفرم.

چنان درون لاک خویش رفته ام که با منقاش هم نمی توان مرا بیرون کشید.

 

 دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:30 توسط مهران| |

خدا را شکر معنی قانون ر ا هم فهمیدیم و همچنین فهمیدیم که قانون چقدر در این مملکت طرفدار دارد و چقدر آدم پاک و دلسوز سنگ قانون را به سینه می زنند.

قانون یعنی سر بریدن مظلوم ، قانون یعنی اینکه تو اعتراض نکنی و فقط التماس کنی تا حق خود را بگیری ، قانون یعنی  هر چیز که مزدوران بخواهند و دیگر هیچ.

وحدت یعنی اینکه خفه شوی، اگر قرار بود خفه شویم همان قبل از انقلاب خفه می شدیم و کار به اینجاها نمی کشید.

من از صدا و سیما متنفرم از این همه سالوس و دروغ متنفرم از این همه مظلوم نمایی از این همه رذالت و پستی متنفرم. ایکاش صحنه های مربوط به حمله مزدوران به مردم هم چیز ی نشان می دادند تا مردم معنی قصاوت و سنگدلی  را هم بفهمند.

 

خدایا هرکس ندیده باشد تو دیده ای و همان بس.

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:58 توسط مهران| |

چه رويي دارند اين طرفداران احمدي نژاد، تا حالا آدمي زاد اينقدر پررو و بي وجدان نديده بودم . نمي دانم اينها بي لياقتي و بي کفايتي رو در چه چيزي مي دانند و اصلا احمدي نژاد چه کاري  بايد مي کرد که نکرد و يا اصلا چه گلي به سر اين مملکت زد که اينقدر وقيحانه از او حمايت مي کنند .

تخريب اقتصاد و اين همه گراني و ورشکستگي کارخانجات و بيکاري و هزار و يک بدبختي و بيچارگي حاصل حماقتهاي چه کسي مي تواند باشد جز اين موجود کريه و بد قيافه .

من تصميم خود را گرفته ام و در راي دادن به موسوي هيچ ترديدي به خود راه نمي دهم . من هيچ انتظاري ندارم که رييس جمهور کاري براي ما مردم انجام دهد فقط حرف نزند و به بدبختي ما نيفزايد کافي است.

تا حالا دولت هر چي گفت به ضرر ما مردم بود مثلا: وام مسکن را اضافه کرد مسکن گرانتر شد، وام را کم کرد مسکن گرانتر شد، از ساخت مسکن حمايت کرد مسکن گرانتر شد ،مسکن را از سبد حمايتي خارج کرد مسکن گرانتر شد و خلاصه هرکاري کردند يک بلايي سر ما آمد.

من از رييس جمهور آينده عاجزانه مي خواهم که: لازم نيست تو کاري کني فقط ساکت بنشين و حقوقت را بگير و برو اينطرف وآنطرف را بگرد و خوش باش ولي بگذار زندکي کنم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:30 توسط مهران| |

این مطلب را یکی از دوستان برایم فرستاد دلم نیامد شما ها هم نخوانید:
 

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يک کم از طلاي خود حراج مي‌کني؟
عاشقم !
با من ازدواج مي‌کني؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرک مي‌شوي و تکه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذي، دلش شکست

گوشه‌اي کنار جعبه‌اش نشست
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سفيد و نازکش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌هاي کاغذي فرق داشت
چون که در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشک کاشت.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:37 توسط مهران| |

وقتي که صحبت از انتخابات مي شود و کسي مي گويد که به فلاني راي بدهيم چنين مي شود و چنان مي شود و فلاني فلان کاره است و يا کارش درست است يا غلط است و يا مورد اعتماد فلان کس است به ياد اخوان ثالث مي افتم که در شعرش گفته بود:

 

هرکه آمد بار خود را بست ورفت

ما همان بد بخت و خوار و بي نصيب

زين چه حاصل جز فريب و جز فريب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ

باز مي گويند فرداي ديگر

صبر کن تا ديگري

کاوه اي پيدا نخواهد شد اميد

کاشکي اسکندري پيدا شود

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:36 توسط مهران| |

نمی دونم چرا تو این دوره زمونه مردم چشمشون به پول و مال ومنال همدیگه دوخته شده و چشم دیدن کسی رو ندارن. من خیلی شنیدم که مسافر کشها شبی فلان قدر در می آورند و یا پزشکان و دندانپزشکان و وکلا و ......... .

نمی دونم چرا مردم تو این دوره و زمونه سیری ندارن هرچه قدر داشته باشند باز هم احساس نداری می کنن و دم از گدایی می زنن و شکر گذار نیستند .

میگن طمع سه حرف داره و هر سه حرفش تو خالی

خیلی خوبه آدم یه حدی برای خودش بگذاره ، همانطور که از خوردن مقداری غذا سیر میشه از به دست آوردن مقداری پول و خانه و ماشین نیز این احساس بهش دست بده و بگه خدا رو شکر.

 

به قول حکیم ناصر خسرو قبادیانی:

با داده قناعت کن وبا داد بزی              در بند تکلف مشو آزاد بزی

در به زخودی نظر مکن قصه نخور    در کم زخودی نظر کن و شاد بزی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:34 توسط مهران| |

چند وقت است که آمار خواستگارهای قلابی که با فریب دختران جوان اقدام به کلاهبرداری می کنند زیاد شده و هراز گاهی می توان مطالبی در این باره در صفحه حوادث روزنامه همشهری خواند .

 نمی دانم دختران و خواهران ما درذهن خود دنبال چه هستند که به این دامها می افتند و مورد سوءاستفاده قرار می گیرند و آیا پیدا کردن شوهر اینقدر راحت و بی قائده است که با سوار شدن به خودروی مدل بالا وشنیدن چند ی سخن احمقانه ببخشید عاشقانه  دل خود یا حتی بعضی وقتها اسرار خانوادگی و اموال خود را به طرف مقابل می سپارند.

این حرفها مرا به یاد آن هنرپیشه زن در فیلم همیشه پای یک زن در میان است می اندازد که می گفت: یک مرد رو میشه صدبارخرکرد امتحان کردم که میگما

این جمله چند بار هم در تیتراژ پایانی فیلم پخش شد

جالب است نه ؟

خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:27 توسط مهران| |

باران اينچنين دل مرا بردي

باران دم به دم مرا تو آزردي

باران سرنوشتم را به ياد آور

باران سرگذشتم را مکن باور

من غريبي قصه پردازم

چون غريقي غرق در رازم

گم شدم در غربت دريا

بي نشان و بي هم آوازم

باز هم آمدي تو بر سر راهم

آي عشق مي کني دوباره گمراهم

ديريست قلب من از عاشقي سير است

خسته از صداي زنجير است

اين شعر را از تیتراژ پایانی فیلم کلاهی برای باران برداشتم که با صدای رضا عطاران خوانده شد و بسیار به دل من نشست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:30 توسط مهران| |

سلام

سال نو مبارک

در یکی از روزهای عید با یکی از دوستان رفته بودم سینما تا فیلم اخراجی های 2 را ببینیم .

به نظر من فیلم جالبی بود و چیزی که توجه من را جلب کرد این بود که دار و دسته حزب اللهی نماد ایران و ایران پرستی و وفاداری و اسلام و شرافت و ناموس داری بودند و دیگران همه بی ناموس و وطن فروش و بی شرف و خائن به وطن .

از این طرز تفکر اصلا راضی نیستم که هر که طرفدار جمهوری اسلامی است اینگونه است و هر که باجمهوری اسلامی نیست آنگونه است .

نکته جالب تر اینکه در آخر فیلم سرود ای ایران ای مرز پر گهر توسط اسرا اجرا شد که با طنین پر شکوه آن همه در سینما شروع به همراهی با این سرود زیبا کردن این واقعه مر اتحت تاثیر قرار داد که هنوز هم  مردم ایران عاشق کشورشانند و به آن عشق می ورزند.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:1 توسط مهران| |

امروز با تلویزیون فارسی زبان بی بی سی سال جدید را آغاز کردیم و پیام تبریک  اوباما را هم شنیدیم و نیم نگاهی هم به شبکه های ایرانی داشتیم و چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که شبکه های ایران سعی داشتند که همه دنیا را با حجاب و مسلمان و ........ نشان دهند و شبکه بی بی سی سعی داشت همه را بی حجاب و غیره نشان دهد .

رسانه ها از همان ابتدا آلت دست سیاست مداران بوده اند و هستند چه بیگانه و چه باگانه. ما چه ساده لوحانه به پای این جعبه جادو می نشینیم و افکار خود را آلوده می کنیم.

من به هیچ رسانه ای اطمینان ندارم نه داخلی و نه خارجی . احساس می کنم رسانه ها با شعور مردم بازی می کنند و قدرت تصمیم گیری مردم را تحت تاثیر قرار می دهند و سعی در القا افکار خود دارند.

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:29 توسط مهران| |

امروز رفته بودم تالار بورس تا ببینم اوضاع واحوال سهامم و خرید وفروش چگونه است، که در حین پیگیری امور ناگهان توجه ام به حرفهای اطرافیانم جلب شد. آنها داشتند درباره کشتی و اینکه چگونه با یک امتیاز بازی برده را واگذار کردیم واینکه احمدی نژاد برای جشن گرفتن و اهداء جوایز به سالن رفته بود ، صحبت می کردند.

احمدی نژاد می خواست در این مراسم برای مردم دلبری کند که گویا خداوند هم احمدی نژاد را دوست ندارد و تیم ایران باخت و برنامه هم قطع شد .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:20 توسط مهران| |

چند روز پيش براي مصاحبه شغلي به شرکتي حوالي چهارراه ايران خودرو دعوت شده بودم. مسيررا با مترو رفتم تا ايستگاه ايران خودرو و بقيه مسير را با اتوبوس شرکت واحد رفتم که سه نکته جالب توجه ام را جلب کرد.

اول ازهمه که کرايه آن اتوبوس گران نشده بود و همان ۵۰تومان چند سال پيش باقي مانده بود و دوم اينکه بين کتابهايي که در اتوبوس براي مطالعه مردم شهيد پرور ايران گذاشته بودند، کتابي بود طنز گونه که هر چيزي را که عشقشان کشيده بود به صورت کاريکاتور به جنبش دانشجويي نسبت داده بودند.

مثلا نوشته بود که: جنبش دانشجويي از عوامل بيگانه دستور مي گيرند و مرده پرست هستند و فساد و بي بند و باري را ترويجي مي کنند و اهداف بيگانگان را در ايران دنبال مي کنند و ......

خيلي از اين کتاب دلگير شدم که چگونه جنبش دانشجويي با قدمت ۵۰ساله مبارزات خود عليه استبداد شاهنشاهي و پيشرو بودن در امر آزادي خواهي و عدالتخواهي وحتي شهيد دادن در اين راه و در جنگ تحميلي به اين محملات متهم مي شود .

نکته سوم اينکه :آقايي از اين کتاب خوشش آمد وآن را گذاشت در جيبش و با خود برد و خدا را شکر کردم که آن مرد کتاب را با خود بر د تا کسي آن را نخواند و افکار مردم مشوش نشود.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:53 توسط مهران| |


Design By : Night Skin